تبليغاتX
""..شاه پری سرزمین ابدیت..""


""..شاه پری سرزمین ابدیت..""



ازش خواهش کردم که ببینمش ..اما نیومد..لج کرد..نمیخواستم که حرف بزنه..فقط میخواستم بهش بگم که میفهمم که همهی روزهای سختی که داره میگذرونه من گذروندم که دردشو کشیدم..که...که..که...اما نیومد..اعتماد نکرد...کاش میدونست هدفم نصیحت نیست..انگیزه دادن نیست..کاش میدونست رفتن چاره  کار نیست..میفهمید که من رفتم و بی نتیجه برگشتم با حالی خرابتر..کاش میدونست که دلم میخواست بهش نقاشی یاد بدم..کاش..کاش ..بهم اعتماد میکرد....


****تو کلاس حالم به هم خورد..حالم داره از این ضعیف بودنای خودم به هم میخوره
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:12 توسط شاه پری| |


پاییز میشوم

از دستان تو تا آغوش زمین راهی نیست

وقتی برگی میشو م و سقوط میکنم...

.....

دوباره سقوط و دوباره خون...شاید منهم برگی پاییزیم در فصل عشق و معشوق

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:17 توسط شاه پری| |

خیلی وقتا دلم میخواست یه دسته بادکنک بودم، رنگین و زیبا ..آرام در آسمان پرواز میکردم . آرزوی کودکان میشدم که با انگشت مرا به هم نشان میدهند..زیبایی مراسم دو معشوق یا آویزه ای پر غرور در جشن تولد شاسد هم شعاری در دستان کسی که برای اعتقادش گام بر  میدارد و مهم نبود اگر با ضرب سوزن یا گل.له ای بمیرم و تکه هایم به همه جا پر تاب شود ..مهم نقش آخرین لبخند کودکیست که در دستانش جای داشتم..نقشی که تا ابد در خاطر دل بادکنک میماند.....


............................

...ممنون از مهربونیتون دوستای خوبم ..واقعا انتظار نداشتم...شاد باشین...

...........................

دارم میرم بیرون باغ پر از برگهای زرده که میخوام از وجود تک تکشون لذت ببرم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:52 توسط شاه پری| |


به این نتیجه رسیده ام که هنر همه را نمیتواند در خود جای دهد و ناخودآگاه افرادی که قدرت درک نیروی عظیم آن را ندارند بعد از مدتی از صحنه خارج میشوند.هرکسی نمیتواند در این وادی بماند و تنها کسانی این حق را دارند که بخشی از وجود خود را صرف آن کنند به عبارتی بخشی از روح خود را،در واقع این باور عامیانه که در ذهن دیگران جای گرفته باور درستیست که میگوید هنرمندان دیوانه اند..درسته دیوانه بودن جزء لاینفک هنرمند بودن است چرا که کسی از دیوانگان انتظار عملی منطقی را ندارد وبرای اینان که تمام وجودشان احساس است دیوانه شدن اوجی از خلاقیت  را مینمایاند چون دیگر خبری از باید ها و نباید های مسخره و دست و پاگیر نیست و بی هیچ واهمه ای میتوان از قضاوتهای نا بجا و انگشتهایی که به تمسخر به سمتشان دراز شده بگذرند و آنها را نبینند.و تنها به کار خود بپردازند و خود ماهیت هنر هم در این قضیه بی دخالت نیست چرا که هنر خود درک دقیقی دارد  وابژه ی آن هرکس را که غرق در آن نشود بیرون میکند و سیر اتفاقات  برایش به گونه ای فراهم میشود که از هنر دور میشود . گاه باید مبارز بود  و گاه خود را غرق کرد در دنیای هنر...

****************

پسانوشتار اول : برگشتم چون واقعا دلتنگ دوستانم شده بودم...روزهای خوب و بدی رو گذروندم..تلخ و شیرینی های خاصی که تنها دلم سکوت میخواست..اما حالا خوبم.....

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:8 توسط شاه پری| |

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من

تو را میسپارم به دلهای خسته

تو را میسپارم به مینای مهتاب

تو را میسپارم به دامان دریا

اگر  شب نشینم اگر شب شکسته

تو را میسپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تو را تا نسوزد

به دل میسپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خدا حافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه...

***************************

سکوت..,و تنها سکوت....

فقط دلم گرفته ،همین

خداحافظ تا شاید روزی دوباره...


نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:28 توسط شاه پری| |

دارم با شور وشوق از عشق باهاش حرف میزنم . از همه ی آرزوهایی که دارم ، از تصور خونه ام لذت میبرم. بهش میگم میدونی کلی برنامه دارم برای زندگیم. کلی امید ، کلی آرزو ، نمیخوام بذارم هیچ چیز خوشبختی منو ازم بگیره، نمیذارم دیگه چیزی خنده رو ازم بگیره. میخندم با تمام وجودم.با وجود درد .میخوام عاشق بشم ، ازدواج کنم و 2تا فرزند داشته باشم دخترم رها و پسرم مانی . میخوام خوب زندگی کنم ..خوب خوب خوب..نفس بلندی میکشم..منتظرم چیزی بگه ..آهی عمیق میکشه و میگه ..ناراحت نشیا اما فکر میکنم زیادی تو توهمی..عشق کیلویی چنده؟ الان فقط باید یکیو داشته باشی برای عشق و حال ، بعدشم بارتو ببندیو خدا بده برکت یه نفر دیگه ،بعدشم مگه تو مریض نیستی؟با وجود بیماری هنوزم انقدر خوشبینی؟......نگاش میکنم ..فقط نگاش میکنم...

****

پسانوشتار اول:‌کاش کمی فقط کمی میفهمید که دوست داشتن کار سختی نیست و مهم نیست که تو سالمی یا بیمار؟پیری یا جوون؟ثروتمندی یا فقیر بیشتر از ناراحت شدن دلم براش سوخت..دنیای کوچیکی داشت ، خیلی کوچیک من این قدرتو دارم که به همه ی آرزوهام برسم و نمیذارم هیچ چیز و مطلقا هیچ چیز نا امیدم کنه و آرزوهامو ازم بگیره...

دوم:‌ متن نمایشنامه ای که در حال تمرینش بودم در جشنواره تاتر استانی قبول شده و یک ماه دیگه بازبینیه، کارگردانم تهدید کرده اگه تا هفته ی دیگه نرم یر تمرین بازیگر دیگه ای به جام میاره. باید به این کار برسم ..دعا کنین زودتر سر پا شم....باید...

دوم: خصوصی برای تو..کوزه ی یادگاری پر شده از شعر ..هر وقت میبینمش برات آرزوی خیر و خوشبختی میکنم..با همه ی وجودم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:15 توسط شاه پری| |

به دعوت emperor به این بازی اومدم و میخوام نامه ای برای کار گردان کودکیهایم بنویسم..1 نامه و یه درددل

**********************


خانم برومند عزیز ..سلام

میگویم سلام چون نازک نارنجی شما یادم داده بود که  همیشه باید به بزرگتر سلام داد، خانم برومند عزیز من از اعماق کودکیهایم با شما سخن میگویم ، آن روزهای ترسناک بمباران و جنگ که مدرسه ی  موشها پناهگاهی بود برای فرار از ترس . گویی که به آغوش امن و مادرانه ای پناه برده ام . روزهایم گذشت . با صبح جمعه هایی که در انتظار زیزی گولو به سر میبردیم . همیشه آرزو داشتم یه آسی پاسی داشته باشم با یه همسایه ی خوب مثل آقا و خانم جمالی ..من همان کودک دیروزم و جوان امروز مثل همه ی مودکها ی دیروز و جوانهای امروز که جان به وطن سپرده اند . من ، سهرابها و نداها ...خانم برومند مگه شما به زیزیگولو یاد ندادید که همیشه در پی عدالت باشه ؟مگه هدف شهر موشها این نبود که ما با هم متحد باشیم تا کشورمونو از دشمن در امان بداریم؟ همه ی اینها رو شما به ما آموختید . شما خواستید که ما راستی رو بپذیریم . شما به ما آموختید که در مقابل ظلم کوتاه نیایم..و نیومدیم..خون پاک همان کودکانی که شما بهشون آموزش داده بودین خیابونهای شهر را گلگون گرده و من چقدر دلم میخواست لحظه ی جان دادن ندا میگفتم..زیزیگولو آسی پاسی دراکوتا تابه تا و گوشهایم را تکان میدادم  و جادو میکردم..اما هیچ جادویی کار ساز نبود .نمی خواهید بگویید که حرفهای خودتان را هم فراموش کرده اید؟اما..گویی کمی کم حافظه شده اید و همه ی حرفهایتان را به دست باد سپرده اید...خانم برومند..خاله مرضیه ...بالاخره یه روزی آقای حکایتی قصه ی ما رو حکایت میکنه ، قصه ی پیروزی عدالت رو..اما اون روز شاید دیگه نتونیم بگیم که از شما آموختیم ..شما خودتون گفتین گاهی سکوت بهتر از هر فریادیه....زمستون ما هم بالاخره به پایان میرسه..کاش شما هم با ما بودید...

از طرف کسی که کودکیهایش را به شما سپرده بود


***************


نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:46 توسط شاه پری| |

چشمها قصه ی عجیب و غریبی دارند و از افسانه های قدیمی تا قصه های آب دوغ خیاری فعلی چشمها همیشه جایگاه ویژه ای داشتند. مثل عاشقانی که تنها با یک نگاه به معشوق دل و دین میباختند یا کسانی که با نگاه کردن با هم حرف میزدند و به نوعی با هم تله پاتی بصری داشتند تا ساحران و جادوگرانی که انشانهای بخت برگشته رو با نگاه جادو میکردند و ازشون استفاده میکردند..در این بین مثلهای زیادی بین مردم جا افتاد که چشم و نگاه در اون نقش دارند حتی اگر ماهیت اصلی چشم در آنها نقشی نداشته باشه.این مثلها برام خیلی جالبا و خیلی وقتا فکرمو مشغول میکنن..مثلا چشم سفید  به کسی میگن که قدر زحمات رو نمیدونه و به عبارت خودمونی پررو بازی در میاره. یا چشم زدن که به معنای نظر زدنه یا مثلا چشم در اومده  که باز به آدمهای پررو و زبون دراز میگن یا چشم ورقلمبیده که خاص مردان هیز و مثلی بین خانمهاست یا لوطیهای قدیمی وقتی عاشق یکی میشدن میگفتن لامصب چشاش سگ داره یعنی آدمو ول نمیکنه از بس که زیباست و یا اینکه میگن چشماشو دزدید یعنی سرشو انداخت پایین و نگاه نکرد...این مثالها خیلیاش قدیمی هستن که بعضی و قتا مورد استفاده قرار میگیره ولی واقعا به این حرف اقوام سومری اعتقاد دارم که میگن : چشم دریچه ی روحه ...

****

پسانوشتار نخست:‌بهترین دروغگوها هم نمیتونن راز چشماشونو پنهان کنن...

دویم: خدا نکنه 1 اتفاق کوچیک برام بیفته اونوقت مادر بانو هستن و ظرف اسفند و کور شدن چشم حسودان که قد و بالای 2 متری دخترشو چشم زدند

سیم: به تله پاتی بین دو چشم معتقدم  و این قدرتو دارم که از چشم آدما بفهمم چی تو ذهنشونه....

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:41 توسط شاه پری| |

 

الفی دیگه از هیچی نمی ترسه!

 

آلیس شوهر کرده. دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده

 

آن شرلی آرایشگر معروفی شده تو جردن و چند تا محله بالا شهر شعبه زده. حسابی جیب مردم و خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی.

 

ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!

 

بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!

 

شلمان هنوزم خوابه!

 

پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه!

 

بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن می فروختن!

 

بالتازار و زبل خان آلزایمر گرفتن.

 

تام سایر حسابی با کلاس شده و موهاشو مدل جوجه تیغی درس میکنه!

 

تام و جری دوتا دوست صمیمی شدن!

 

تن تن تو یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو زندانه!

 

جیمبو رو از رده خارج کردن(اینو دقیقن نمی دونم, شایدم اجاره دادنش به ایران ایر!!)

 

چوبین خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!

 

حنا خانوم دکتر شده, مادرشم از آلمان برگشته کنارش!

 

خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون، اونجا یه برج 1000 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)

 

خانواده دکتر ارنست همسایه مونن. هر سه تا بچه اش رفتن، زن دکتر خیلی مریضه!

 

رابین هود رو تو اسلامشهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته دیگه اعدامش می کنن!

 

سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن. خوب که چی؟!

 

کایوت بالاخره رود رانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و... اونم مرد!

 

هیشکی نفهمید گالیور عاشق فلورتیشیاست!

 

لوک خوش شانس ساقی محله مونه!

 

مارکو پولو تو میدون راه آهن یه میوه فروشی زده - میگن کارش خیلی گرفته!

 

گربه سگ عمل کردن و جدا شدن!

 

ملوان زبل تو کار قاچاق آدمه!

 

آقای پتی‌بن تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس!

 

معاون کلانتر ارتقای شغلی پیدا کرده, داره میشه رئیس پلیس!

 

آقای نجار مرده و از وروجکم خبری نیست!

 

پت و مت حالا دیگه دوتا آقای مهندسن!

 

هایدی یه پزشک ماهر شده و چشمای مادر بزرگ و عمل کرد

 

نل افسردگیش خوب شد و داستان زندگیشو به زودی چاپ میکنه!

 

راستی بابا لنگ دراز هپاتیت C داره... واسش دعا کنید!

*******

پسانوشتار نخست: امروز داشت کارتون مهاجران رو نشون میداد پرتاب شدم  به صبحهای جمعه 9،10 سالگی..

پسانوشتار دوم: عاشق این بودم که با شخصیتها همذات پنداری کنم و واقعا عاشق شخصیت جودی و آن شرلی بودم

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:35 توسط شاه پری| |

نخست:

ماهیت درونی عکسها همیشه برام عجیب و جالب بوده،‌بچه که بودم همیشه دلم میخواست یه قدرت جادویی داشتم تا بتونم برم تو عکسها و حسو حال همون لحظه ی آدمها ، اینکه تو همون لحظه چی از ذهنشون یا ذهنمون میگذشته رو بدونم ، دلم میخواست میتونستم احساس و بو رو هم باهاش ثبت کنم ، چه خوب میشد اگه میتونستن باهات حرف بزنن اونوقت کسانی که سالهاست ندیدیشون و به شدت دلتنگشونی همیشه باهات بودن،‌ شاید بهتر باشه بگم کاش هر عکس ذره ای از روح مارو هم به همراه داشت ...

دوم:

بچگی جزء دلتنگیهای همیشگی منه،‌بازیهاش، دنیای شادش، صداقت و پاکیش ‌و اینکه بزرگترین دلتنگیم این بود که مامانم صبحهای روزای زوج میرفت باشگاه ورزشی و من هر روزش رو پشت در گریه میکردم ، چون فکر میکردم مامانم دیگه بر نمیگرده و این ذهنیت به خاطر خاطره ی بدی بود که به خاطر از دست دادن یه عزیز تو ذهنم تثبیت شده بود. یا اینکه خوشحالترین آدم دنیا بودم وقتی که عصرها تو کوچه با بچه ها که 15،16 نفر میشدیم مسابقه میذاشتیم یا کش بازی،‌بالا بلندی یا وسطی بازی میکردیم و غروب با صدای مامانا یا اومدن باباها از سر کار به زور بر میگشتم خونه..عشقم این بود که گوش به زنگ باشم که کی بابام میاد خونه و منم بدوم برم خودمو لوس کنم براش و شعرای جدیدی که خودم اختراع میکردمو اغلب عجیب غریب بود براش بخونم...جدا دلم برای بچگیام تنگ شده  و خیلی شبا خوابشو میبینم...

******

پسانوشتار نخست: خیلی وقتا دلم برای بچه های این نسل حاظر میسوزه که نه میدونن کش بازی و اسم فامیل چیه و نه اینکه سر زانوهاشون به خاطر شیطنتها و خوردن زمینا پاره است..واقعا خیلی از تجربه های زندگی اجتماعی به خاطر اون بازیاست

پسانوشتار دویم: این عکس مال سال 64 ..برادرای دوقلوم و من که 1 سالمه..بانمک بودما..خودمونیم.. :)

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:45 توسط شاه پری| |


Design By : Night Skin