تبليغاتX
""..شاه پری سرزمین ابدیت..""
""..شاه پری سرزمین ابدیت..""

پاپا نوئل

امسال نخواهد آمد

در بند است با گوزنهایش

آخر

.

.

.

با کمر بند سبزش در آسمان مشغول اغتشاش بود!!!!

*****************

@  میلاد پیامبر عشق و صلح مبارک...

@@آمار هجو نویسی هام رفته بالا این روزا آرامش ندارم ، عجیب آشفته ام..دلم رفتن میخواد ..هوای رفتن دارم و

گذشتن از همه ی باید نبایدها..هوای داغ رفتن سرم را میسوزاند...

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 20:28 توسط شاه پری| |

داشت میدوید

فرشته ی کوچک عاشق

توی اسمان، روی کهکشان لی لی میکرد

میدوید

با گچ ستاره ها، رد نور میکشید

میدوید ..

غصه را بلد نبود

خنده اش ابر نور بود

ناگهان پایش پیچ خورد ..از کنار دل زمین چکید..باز خندید

خنده اش عشق شد..اما ادم خنده اش را بلعید و بعد تف کرد..

فرشته قطره قطره روی خاک مرد..

هیچکس ولی نگفت

ان فرشته ای که نور بود کو..آن که عشق بود کو؟عشق کو؟

حای او چقدر خالیست

آی خدا..تو بگو..

********************

**تمنا دوست گلم بیمارستانه..تصادف کرده و بستریه..زود خوب شو تمنایی.. خواهر گلی....زود خوب شو...

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 16:39 توسط شاه پری| |

میگه ماشالله از هر انگشتت یه هنر میریزه...

راست میگه..نقاشم..بازیگر تاترم ..نوازنده ام..کارشناس سنگم..لیدر موزه جواهرم..آشپزیم حرف

نداره..دکوراسیون داخلی انجام میدم..حتی بافتنیمم خوبه..انگلیسی و فرانسم خوبه...قدم بلنده..هیکلم

خوبه..قیافه ام خوبه.تو دوستی با رفیقم کم نمیارم مهربونم..دلسوزم.سلیقه ام عالیه ..الم

..بلم..آرههه بابا همه چی هستمو همه هنری دارم..

اما یه هنر ندارم هنر عشق...یه چیزی ندارم..یه دل که برام بتپه

ماشالله هزار ماشالله هیچی ندارم...

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:5 توسط شاه پری| |

ویتنی هیوستون عربده میزنه...

AND I WILL ALWAYS LOVE YOU...

روی صندلی ننوییم تو تاریکی نشستم و تاب میخورم..

احساس میکنم یه بویی میاد..یه بوی خیلی بد..

محلش نمیذارم.اما....

مث یه جسمی که خیلی وقته مرده..بیشتر میشه..حالت تهوع میگیرم..نبض شقیقه هام میزنه..

بلند میشم...

میگردم..اما چیزی نیست..

اما انگار بو همه جا هست..دوباره بو میکشم..انگار از خودمه..دوباره بو میکنم..

از خودمه..سینه..سمت چپ..دست میکشم..پزخمه..میکنمش..بو بیشتر میشه..

قلبمو میکشم بیرون..اوففف..چه بوی بدیووآها..پس این بود..هه..قلبم گندیده..از همه ی ترسها..امیدها

..شکستنها..آرزوهای مرده...قلبم گندید...

از پنجره پرتش میکنم بیرون..صدای جیغ گربه ها گوشمو پر میکنه..

ولوم ضبطو میبرم بالا..میشینم رو صندلی و آروم تاب میخورم...

ویتنی عربده میزنه...

and i will always love you.....

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 20:21 توسط شاه پری| |

رها میگفت مامان پری ، شب یلدا چی میشه؟؟

میگفتم یلدا یعنی بلندترین شب سال، یعنی شبی که فرشته ها جمع میشن و با ابرها بالشت بازی میکنند  و پر بالشتها میریزه رو زمین و میشه برف..

میدویید پشت پنجره و دماغش و میچسبوند به شیشه و میگفت مامانی پس چرا الان بالشت بازی نمیکنند؟بغلش میکردم و و میگفتم باید یه دختر خوشگل ناز مث تو امشب دعا کنه تا فرشته ها صداشو بشنوند و برف بیاد...

فکری کرد و گفت:مامان پری صدای فرشته ها رو میشه شنید؟گفتم : آره نازنینم ، چشماتو که ببندی ،صدای خندشونو میشنوی، مثل صدای زنگولست..متفکرانه چشماشو میبست و وقتی باز میکرد چشماش برق میزد..میگفت شنیدم مامانی شنیدم...میخندیدم..مطمئن بودم که صدای خنده ی فرشته ها رو شنیده...


رها جان..مامانی.شب یلداسا...حتما الان داری با فرشته ها بالشت بازی میکنی..بهشون بگو که برف بیاد مامان جان..بگو اگه برف بیاد دلتنگی مامان واست کم میشه...بخند گلکم بخند که چشمامو ببندم و صداتو بشنوم...بخند مامانی..بخند
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:56 توسط شاه پری| |

هیچ وقت شب یلدا رو دوست نداشتم

برام فرقی با شبای دیگه نمیکنه..همیشه تنها بودیم و خبری از جمع فامیلی و پدر بزرگ  مادر بزرگ و آجیل مشکل گشا و این چیزا نبوده ، تنها تفاوتش اینه که من و مامانم برای هم فال حافظ میگیریم و بابام با شور و هیجان یه هندونه رو قاچ میکنه و به خودش میباله که هندونه های انتخابیش همیشه شیرین و سرخه.دقایقی کنار هم و باز هم من تو اتاقم و اونها هم...

شب یلدا رو دوست ندارم..با اینحال مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21:41 توسط شاه پری| |

انگار زمانی که تنهاترین تنهای عالمی ، باید هر لحظه و هر لحظه نیشتری زخم قلبت را آلوده تر کند...

امروز دیدمشان ..مردی که روزی با حرفهای زیبایش بعد از مدتها دلتنگی ، دلم را از آن خود کرد و جسمم را....

دیدمشان..مردی که دلم را ربود همراه با همسرش..سفید پوش و زیبا...

دیدمشان و قلبم درگیر حسی متناقض لحظه ای مرد...شاد از شاد بودنش و بهت از حلقه ی دستانشان که مرد رویایش را هم از من گرفته بود...

دیدمشان و نمیدانم..تنها لحظه ای دعا کردم خداوند به حرمت عشقی که داشتم این دو را سرشار و رها گرداند..با همیشه ی همیشه

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:33 توسط شاه پری| |

در کجای این گوی خاکی گم گشته ای که نمی یابمت؟

در کدام چشم رد نگاهت را دنبال کنم تا به دنیای قلبت برسم؟

از کدام فریاد زمزمه های عاشقانه ات را جستجو کنم؟

قلبم، قلب پوشالی مترسک کهنه ای شده که در آرزوی تپیدن به گنجشکها خیره مانده

لبهایم کویر ترک خورده ی عطشناکی شده اند که خیره به آسمان باران بوسه هایت را میجویند

دلم گرمای عشق می طلبد..نه هوس..نه شهوت..تنها دوست داشتنی از شوق..دلم خلوص

چشمهای ندیده

تو را می طلبد...آه..از این دل تنهای من..

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:51 توسط شاه پری| |

چرا ما آدما نمیتونیم تنهایی رو تحمل کنیم؟

چرا حتما باید از لحاظ عاطفی به کسی وابسته باشیم؟

چرا نیاز مند واژه ی دوستت دارم هستیم؟

کاش میدونستم چرا شاید اونوقت انقدر به خاطر تنهایی آسیب نمیدیدم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 22:25 توسط شاه پری| |


تو را بجای همه مردانی که نشناخته ام دوست دارم
تورابجای تمام دورانی که نزیسته ام دوست دارم
به خاطر بوی ساحل بلند، به خاطر بوی گرم نان
به خاطر برفی که آب می شود، به خاطر نخستین گلها
به خاطر حیوانات پاکی که انسان از آنها نمی ترسد
تورا برای دوست داشتن دوست دارم !
تو را بجای همه زنانی که دوست ندارم، دوست دارم
آری، جز تو کیست که که مرا جلوه کند؟
من خویش را بس کوچک می بینم،
چیزی نمی بینم جز صحرایی گسترده
میان گذشته و امروز
چه بسا مردگان بودند که من بر چمنزار گذر کردم
من نتوانسم بر دیوار آینه ام رخنه کنم
می بایست زندگی را واژه واژه می آموختم
و چه آسان فراموش می شود
تو را دوست دارم بخاطر داناییت که از آن من نیست
بخاطر سلامتی
تو را دوست دارم درمقابل هرچه که توهم نیست!
بخاطر این دل ابدی ؛ که مال من نیست
می پنداری که در تردیدی و سراپا خردی
تو آن خورشید بزرگی که مرا مدهوش می کند
آن دم که به خود یقین دارم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 21:44 توسط شاه پری| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت